خرید بک لینک
روزهایی که روی سه خط مترو سفر می‌کنم، رد غصه‌ی آدم‌ها را که روی شیشه‌های مترو چسبیده و لکه‌های تنهایی‌شان که واگن را پوشانده، با خودم برمی‌دارم و توی کوله‌ام می‌گذارم. کوله‌ام زرد، آبی، سبز و قرمز است. هر جای‌اش یک رنگ. شاید من را دیده باشید؛ در ایستگاه شلوغ تئاترشهر، روی پله‌‌هایی که از خط زرد به آبی می‌روند. مثل آدمی که از بیابان به رودخانه می‌رسد. از کویر به دریا. خاطره‌هایی که توی سر آدم‌ها می‌چرخد مثل ابرهای کوچک باران‌زا جمع می‌شود توی قطار و برای همین هر چقدر که مترو به ته خط نزدیک‌تر می‌

برچسب: نویسنده: هستی اسدی‌پور تاريخ: شنبه 8 آذر 1404 ساعت: 23:36

قبلاً از میان انگشت‌هام صدای شیهه‌ی اسب‌های رام‌نشده می‌آمد که می‌دویدند و کلمه‌ها را بی‌افسار می‌ریختند روی صفحه. آن وقت صفحه‌ی سفید، دشت بی‌انتهایی می‌شد که لازم نبود برای چینش‌ جمله‌هاش فکر کرد و نقشه ریخت. نقشه، رد پای اسب‌ها بود، راه‌راهی ببری بود که دراز می‌کشید رو به آفتاب و قرص ماه و گنبدی آسمان و خیره می‌شد که چطور حضرت خیال می‌خواهد اسب‌ها را ببرد از این‌سو به آن‌سو. ببر و اسب را هم اگر تخیّل نبود، نمی‌شد در هیچ متنی کنار هم نشاند اما آن‌وقت‌ها هیچ‌چیزی عجیب نبود. پیرنگ‌ها همه جفت‌وجور

برچسب: نویسنده: هستی اسدی‌پور تاريخ: شنبه 8 آذر 1404 ساعت: 23:36

دلم نمی‌خواهد به نوجوانی‌ام برگردم. با آن احساسات غلیظ و هیجان‌های فروخورده‌اش و رؤیای یافتن نیمه‌ی گمشده. ما عشق‌محور بودیم. خیال می‌کردیم حتماً یکی پیدا می‌شود که عاشق‌مان بشود و آن‌وقت خوشبختی در آغوش‌مان می‌گرفت. من اما محافظه‌کارتر از آن بودم که سراغ عشق بروم و بعد از آن هم به شکست‌عشقی برسم و این اعتراف سختی است. اغلب وقتی آدم‌ها درباره‌ی جامانده‌های حضور کسی در زندگی‌شان در سال‌های دور حرف می‌زنند، من نمی‌دانم از چه حرف می‌زنند. نمی‌دانم شکست‌عشقی چه شکلی است؟ یک اندوه عمیق. یک دوره‌ی طول

برچسب: نویسنده: هستی اسدی‌پور تاريخ: شنبه 8 آذر 1404 ساعت: 23:36

صفحه بندی